برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
مرا التیام گردی میم حدقه شده بر پهنه ی عریض سینه ات شوقی طویل در
انداختن زنجیر دست پشت قامتت درون گودی، بالای تپه ی یله شده بر پهنه ی
مکان، نظاره گر طواف چشمهایم بر ظرافت طبع وجودی است که مرا علاقه
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
دستانش را گرفته بودند
از پشت بسته بودند
من در خفا به وضوح خفه شده بودم
تاریکی روشنایی را بلعیده بود و کورسوی امید در عمق سیاهی سوسو میزد
فریاد وروم کرده آرام داد میزد
. . دل در گرو دستان بسته بود
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
خود را سرازیر در خود کرده و پی خویشی از خود میگردم. واژه ها را ردیف می کنم تا به شیک ترینشان برسم همان که پشتش کشتارهایی است برای هر شیک پوشی که دهان
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی
تو را در پشت آن خط سیاه نگاه بیرون زده ات دیده ام که با رو برگرداندنت سوال و اما و هر چه که نیست آورده است؛
... که بی هیچ شوقی از سویت نفرت و آه می آید.
ای آشنای غریبه تر از هفت پشت غریبه دیگر نمی خواهمت
دیگر، نه، میخواهمت
... میخواهمت همچنان
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی