تو یکی جات اینجاست - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
-جای خالی حس راستین ادغام شده در شک، به عزم عزلِ وجود لاینفک هستی از پیکره تهی وار دامانت در هستی، لَم داده بر بلندای دامنه ی مرکز خِشتک دَنی و دمیدن جواب در فلوت رستگاری در پاسخ به چِرای چرب دُنبه
این هوا کمی گریه کم دارد - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
مرا التیام گردی میم حدقه شده بر پهنه ی عریض سینه ات شوقی طویل در انداختن زنجیر دست پشت قامتت درون گودی، بالای تپه ی یله شده بر پهنه ی مکان، نظاره گر طواف چشمهایم بر ظرافت طبع وجودی است که مرا علاقه
قدم بعدی یک وجب آن طرف تر - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
و اینک فصل جدیدی از زندگیم داره رقم میخوره جوری ک خیلی اروم شروع شد که اصلا متوجه گذر چهار ماهی ک چقد خوش گذشت نشدم. حالا من موندم و یه غولی که باید شاخشو بشکونم و خودمو آماده کنم که برم مرحله بعد. عل
به بهانه بزرگه تر شدن - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
دفن میکنم اکنون پوست انداخته شده سال بیست و دو را و هرآنچه قبلش بوده. قد کشیده و ذهن کوتاه مانده در چارپاره ی در قدم ننهاده به دنیای بیست و سه سالگی رغبت برگشت ب عقب ماندن در گذشته ی همین دیروز که بسا
رؤیا این روزای من - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
در دریایی از عبث گم شده بودم دریایی تا نصفه غرق شده در طعم شرین خیال داشتن تمنا. درون قایقی چوبی نهاد، هندزفری توی گوشم و قدم زنان دوره میکردم خاطرات شیرینی از عشق واقعی ام که روی عرشه ی آن کشتی ای بو
یا علی گفتیم و... - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
وابسته شده ام. جوری که تا بحال اینچنین نبوده ام. وقتی که تمام اولویت های زندگی ام کار و پول و سرمایه بود با آمدن یک چشم مشکی قد بلند خوش فرمی که هی راه به راه چشم ازم برنمیداشت مرز اولویت بندی ام جابج
راه، اینجا راه منه - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:54
.:.داستان راههای نرفته ی این مسیر پر ز شوق جاری برآمده از کوههای کله قندی غوطه ور در دریای دل این بار برایم از تک راهی ازین نقطه آغاز شده. بس که چه شیرین است این ایام. .::.آدمک معمولی پر التهاب روزها
در جان خفته - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:46
دست خود را که از لابلای خس و خاشاک آنسوی تپه ها بیرون می آوری و گمان می بری برْد را کرده ای لبخند رضایت ناشی از ذهن پرورده ای هجو که کودک سیب دزد در این سوی خیابان در کوچه ی منتهی به خانه اش میزند سرت
من گوش - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:46
حس کن. خوب بگیر تو دستت و حسش کن. دستپاچگی هایی ک وجود نداشت قبل از آنکه بیایی و من در حال و هوای مشاوره دادن بودم. وقتی ک نقاشی اندامت با پشت زمینه ای تاریک در کنار شاگرد نقش بست اصلا بگیر تو دستت خو
هی راه به راه - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:46
در کشاله ی روزهای پس افتاده دستی پرت میکنی و بیخ گلوی منِ آن روزی که شبش با تفکرات مملو از شک به وجود راستینِ دست، در آستینِ شُل شده ی بی رمق که جان مخوفِ به داد رسیده از فریاد، هق هقِ تند تندِ ضعیفه
دستِ بستِ - تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 21:46
دستانش را گرفته بودند از پشت بسته بودند من در خفا به وضوح خفه شده بودم تاریکی روشنایی را بلعیده بود و کورسوی امید در عمق سیاهی سوسو میزد فریاد وروم کرده آرام داد میزد . . دل در گرو دستان بسته بود
ای خوش کمر سعه ی صدر - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
فکر از بلوند میکشد بیرون و فرو می کند در سیاهی موی مشکی نرم که با بالا و پایین رفتن ها موجی در خود به راه می اندازد که دهان صد نیک را چاک میکند و آب ا
عقلی در سینه شوری در سر - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
خود را سرازیر در خود کرده و پی خویشی از خود میگردم. واژه ها را ردیف می کنم تا به شیک ترینشان برسم همان که پشتش کشتارهایی است برای هر شیک پوشی که دهان
اعتماد نیمه جان من بخواب - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
مقدمات سفر را چیده بودی. کجایی الان. شمال و جنوب را به هم وصل کرده بودی و دل دل می کردی که شمال؟ یا جنوب؟ اصلا تو بگو سورنا. من که پایه شمالم. خودت را
نگاه پف کرده ات - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
تو را در پشت آن خط سیاه نگاه بیرون زده ات دیده ام که با رو برگرداندنت سوال و اما و هر چه که نیست آورده است؛ ... که بی هیچ شوقی از سویت نفرت و آه می آید. ای آشنای غریبه تر از هفت پشت غریبه دیگر نمی خواهمت دیگر، نه، میخواهمت ... میخواهمت همچنان
می خواهمت از هر طرف ای خشک من - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
شوق به ذوق آمده ی روزهای دلواپسی و فقر و بی پولی و شب بیداری هایم بال هایش را باز کرده است. آماده پریدن است اما امان از میله های فولادی رو به رو... که
بدتر از بیکاری بلاتکلیفیه - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
به طعمی یک شکلات کاکایویی در عصرانه ام حل شدی. وجودت در این لحظات سرنوشت ساز در پس روزهای بلاتکلیفی بهترین اتفاقی بود که می توانست بیافتد که نه شوق فل
و چنین گذشت - تاریخ: 1397/6/15 ساعت: 22:52
[۱] در موقعیت، پر پر شدن همه آرزو ها و برنامه ریزی های آینده ات درست جلو چشمت با شنفتن یک نمی شود، بودی؟! [۲]دیگه تصمیم گرفتم چیزی از خدا نخوام. [۳] پشیمان نیستم [۴] غم دارم
حس نبود یک بزرگ - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
دیروز لب بام کلاغ نحس حرفی داشت. بوی فقدان میداد. نوید از نبود حضور مکرر خاطرات زمان بود میداد. زمزمه ی مرگ با گشوده شدن بالهای کلاغ نحس از لابلای پرهای سنگین باردارکننده اش حجم اندوه را تا صحنه نخلستان تکثیر میکرد. دل شوری نداشت، مرده و بی رمق. سنگینی غم ناشی از ناگهانی، وجود مبهوت را کمرنگ میکرد. ...
طرف همیشه راست - تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
از شانه ی چپم دست راستی را بیرون می آورم درست روبروی صورتم ساز جنگش بر دوش دارد. همه ی آنچه که میباید بود را به خدمت گرفته که پیروز شود سلاحش جادوست که قطره های آب را به تسخیر در می آورد و به تیزی گلوله ی سربی گداخته به سمتم روانه میکند من اما تیز، جای خالی خود را به قطره ها میدهم قطره ها قطره ها قط...

برچسب‌های مرتبط

تعبیر خواب ندای آسمانی | finish line | getaway today | getaway deals | ناخدا خورشید | ناخدا افضلی | ناخدا پیتزا | ناخدا صمدی | ناخدا خورشید دانلود | ناخدا ملک زادگان