پ مثل پشیمونی
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
باید که دستی برد زیر گلو و بیخ گوش را گرفت و فریاد را در عمق نسل برید. جایی که محل تلاقی پیچ و مهره های گوشتی است که نه قانون چپگرد دارند و نه قانون ساعتگرد. کامل هرز رفته و جای دست و زبان را گرفته است. زبانی که فضیلتش در کمک به خوردن آب است و دستی که زینتش بودن در کنج محل تلاقیست. جمع خرد را باید ا...
سازت را بزن من به انتظار تو نشسته ام
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
نفس زنان گامهای سنگین آرام را برمیدارم. تاب دویدن ندارم کشان کشان خود را به گلوگاه پرت دامنه کوه میرسانم. تعقیب اینجا تمام میشود و من دیگر گریزی ندارم. می ایستم و شیب ملایم روبرو را به تماشا میگیرم. آینده ای را میبینم با دورنمایی تا نوک قله. در فکرم میگذرد درختان را قطع کنم و با چوبشان حصاری تا انته...
کفه برابر
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 17:46
سورنای دنیای نرسیدن ها در آرزوی رسیدن به خواسته هایش تقابلی میان نشستن و برخواستن دارد و سعی در تراز تُخم در کفه ی چپ و دِل در کفه ی راست با میزان خواسته ها در ترازوی بی صبرانه ای دارد که از آهنگِ پشتِ زمینهِ جوِ سنگینِ خاطراتِ روزهای خوب و تلخ بیرون کشیده شده است در کنج تاریکی اتاقش کز می کند و خود...
چنین است و چنان
-
تاریخ: 1396/2/10 ساعت: 19:57
آرامم، درونم دریاییست، پایانم ناپیدا و صدای موج در نوک زبانم می شکند. از ناپیدا به شکستن موج مختصات می گیرم و خود را به سوار موج می سپارم. مسافت زیر پایم سنگین می شود ولی نسیم را در آغوش لخت خود دارم که سوسویش مجاز همزاد خویش را در آغوش می گیرد. اینجا که در ناپیداست، انتهای مسیر است. پشت شفاف تر از
آبیِ تُرد
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 15:36
شب به انتهای درازای خود رسیده است و من تاب چکه کردن هایت را ندارم. سر به زیر بگیر و در کجی خود فرو رو. دستم گرچه بر سرت مستدام است ولی فعل خواستن واقعا در تو نمود توانستن، می کند نه دست هایی که از یک من فرمان میگیرد. قدرت چکه هایت را به دست بگیر و مرا آوارهی زانو های چمبر زده ی نشسته نکن که شاید دید...
امتداد اشاره ام را بخوان
-
تاریخ: 1396/1/26 ساعت: 15:36
پنج انگشت دست فقط قدشون متفاوته. وگرنه عین همدیگه هستن. شما قدتون نمیکشه وگرنه میفهمیدی اونیکه قدش ثابت میمونه فکرش رشد میکنه چه عذابی میکشه. فقط برای اینکه زیادی میفهمه. این زیادی فهمیدنا کار دستش داده، تجربه کرده. کارای سختی مجبور شده انجام بده. ادم های کثافت زندگیش از گوشه کنار چمبر زده اند و منت
ندای خواب
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 14:35
دست فقط روی دست و چیزی جز خاموشی فهم لب باز نکرده است.و همچنان طبق معمول لبخند ظاهر رضایت بر لب آمده و فعل را تصدیق می کند. لب ها نمی کند و زیبایی کلماتش را از دست می دهد و زیبایی برای چند لحظه خلاصه می شود در روی صورتنقش سیاهی پررنگو صدایی نیست ندایی نیست پندی نیست تذکری نهپرده پاره شده بودآنچه از ...
خود خجالتی
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 14:35
متنفرم از این کلمات منزجر کننده بی آبرویی نشات گرفته از یک مغز هات که نه حیف به مغز؛ را به معنی آلت بخوانید. اینجا را به طور عمودی که حاصل سه خط عمود منصف می باشد را ترک می کنم. کارگردان ساعت یک ربع پیش صحنه را به طور ناعادلانه ایی طی تقسیمی نابرابر در آغوش هم خوابی های دریدگی داده و سخن از دخول و خ...
دو دو به نفع داور
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 2:45
تو الان به چی خندیدی؟ به انتخابم یا به شرایطی که دارم و هیچ نقشی تو داشتنش نداشتم؟ -... ممم به شرایطت فکر میکنی مقصر منم؟ - اولاش نه ولی خب میتونستی بهتر از اون اولت بشی. خودت یه نگاه به اولای زندگیت بنداز. ولی من تلاشمو کردم -فعلا که اینجوری نشون نمیده بی انصاف نباش همش که من مقصر نیستم. یه خردشم.....
getaway
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 2:45
...که دست منیتش به سمتم دراز می کند من می دانستم از زمانی که صدای ماشینش را شنیدم دلم آشوب شد. دست خودم نبود فقط نمی توانستم باور کنم. باید که همانطور که قبلا خانه را با آن سقف بتنی اش ترک کردی که مبادا با هر تکان دو نفره ی فنرهای تخت فرو بریزد این خانه هم ترک می کردی؛ این که سقفش چوبی است!. نه این ...
آن میوه بالا
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 12:44
خواستار نیست بودم در فردوس شفاف و عریان نه شیطان بود نه مار بود نه الهه نه خدا من بودم و باد بود باد مرا با خود درآمیخت نسیم زاده شد. نسیم بود که آن میوه بالا را چید. من فقط سیب خوردم. حکم حبس بود هست و ادامه دارد
نا خدا
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 8:02
خدای این روزای من یا خواب است یا وجود ندارد یا در جای مناسب خود قرار نگرفته است.
غروب آفتاب ها
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:36
افول اینجا زیباست. چه کسی زیبایی لاینوصف یک غروب را انکار می کند؟ درنوردیدن پله های چوبه دار و ظهور بر سکوی خودنمایی، تشرف به عرشی به فاصله ی یک پنجه ی پا خود طلوعی است خیره مانده از دریچه ی چشم ها و دهان های هو شده یک جمعیت. که ناگاه گردن آفتاب خم می شود؛ به مکافات رفتن راه انا الحق. حق اینجا زوالی...
یک صحنه شکست
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:36
امشب من جرات کردم که صحنه ی شب را بشکنم در تاریکی فرو رفتم. ذرات گرد و خاک هم پای من به رقص درآمدند پراکنده به اطراف نه صدایی نه کور سوی نوری، من بود و خاک در واقع من داستان او بود من فقط رفتم برای تثبیت این حرف، بار دیگر به نام او .
یک مرز
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:36
هوای صاف روبرو را می نگرم و در اندیشه ی گرد و خاک پشت هستم خاک آشفته ی پشت تهدیدی است برای آیینه زمین هموار شفاف روبرو ترک برمیدارد ...آنگاه که هوای پشت پس است آیینه شفاف نیست و من مانده ام یک پشت یک رو، کدر و یک مرز... همین جا که مانده ام در راه ته نشین می شوم در فضا جنسی از گردی یک گلوله گرد قدم د...
داشتم می شمردم که...
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:36
[1] صداش میکردن حاجی ولی اصلا قیافه حاجی ها رو نداشت. من تنها خونه مونده بودم که منم پاشدم باهاشون رفتم. یه خیابون که رد کردیم فهمیدم تو بد جایی گیر کردم. تو کوچه پس کوچه ها می رفت هرجا دختر می دید کلشو از تو پنجره میاورد بیرون متلک می پروند و ازون حرفای نازیبا. دانشجوها که کلاسشون تموم شده بودن رفت...
همان روز همان حس
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:35
چونه های خشتی کاه گلی ات را آماده می کنی. پنجی آب از کشاله ی خیله ی گلی روانه تپه شلی می کنی و مشتی کاه برمیداری و شروع به الک کردن می کنی. پر کاه ها به سبکی هر چه تمام تر بر سطح تپه ی شلی فرود می آید. چنگ می زنی کاه ها و شل ها را با هم مخلوط میکنی. دست می بری و مشتی شل برمی داری دودستی دایره اش می ...
گاهی احوالی بپرس
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 2:35
یک چندتایی مثل خودت معرفی کن؛ برای وقت هایی که نیستی
یک تن غیر محتمل
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 12:15
دست شرم حیا و نمی دانم چه های آن چیز هایی که دست و پاگیر خود بودن به طرز وحشیانه ای که گراز بیرون جهیده از یک عمل پوست انداخته، مدام که سم به قصد فروکش کردن این خشم به زخم زمین و بلکه شعله ور تر شدن و سر خم کردن به قصد یک هدف، یک نقطه، یک پارچه قرمز، آن قسمتی که هیچ نباشد و باشد و نبیند نخواهد ببیند...
گوشه سبز چمنی
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 12:15
کارم افتاده تو اتاق رئیس. یه جورایی همون طور شده که میخواستم. ولی یه چیزایی غیر طبیعیه. اینکه اصرار داره من اونجا کار کنم و چرا تا حالا دانشجوی دیگه ایی اونجا نرفته. مسئول مشاوره می گفت این یه فرصت استثنایی هست و چون ازت خوشم اومده و آدم صادقی هستی می ندازمت تو اتاق رئیس. با یه تیر چند نشون میزنی از...